|
چه تلخ است... با بغض بنویسی و با خنده بخوانند...!
|
|
|
سلام صفحه ی دلتنگیام آره منم! بازم اومدم خط خطیت کنم فکر کنم خیلی ازم گله داری آخه هروقت دلم گرفته میام و سر تو خالی میکنم اما اینبار فرق میکنه اومدم حسابی غافلگیرت کنم !یه حس خوب دارم میتونم بوی بهارو حس کنم! بوی شکوفه هایی که عطر پاییز دارن یه وقتایی واقعا جالبه وقتی بعد مدتها از بیرون به خودت نگاه میکنی میفهمی چه درسای بزرگی از زندگیت گرفتی میفهمی واسه چه چیزای بی ارزشی اشک ریختی رفیق خوب کم پیدا میشه ... اگه یکیشو بدست آوردی اونم سخت... آسون از دستش نده فهمیدم چقدر تنهایی رو دوست دارم... به جای اینکه تو یه جمعی باشم که یه دنیا ازم دورن و ازشون دورم... یه جمع بی اعتقاد فهمیدم مرگ چه بی رحمانه میاد... و به سن و سال کاری ندارهفهمیدم این دنیا ارزشی نداره...باید بریم... فهمیدم چقدر یادمون رفته اینو... چقدر غرق دنیا شدیم... یادمون رفته باید بریم.. خیلی زود فهمیدم خدا تو طبیعت حضور پر رنگی داره ... و اونجا خیلی میشه حسش کرد..تو طبیعت بیشتر تونستم حسش کنم تا بین این کتابای دینی فهمیدم چقدر دور شدم از خودم . استعدادهام فهمیدم باید برم سراغ خودم... و برسم به هرچی میخوام... بی سر و صدا باید سر و سامون بدم خودمو... و فهمیدم این کار اصلا آسون نیست و جرئت میخواد... جرئت مواجه شدن با خیلی چیزارو فهمیدم همه ی آدما نیت پاک ندارن.. به هرکی اجازه ندم بهم نزدیک شه فهمیدم اگه یه روز همه ی خوبیامو فراموش کردن من نباید خوب بودنمو فراموش کنم فهمیدم یه جاهایی اگه فکر کنن کم آوردم خیلی بهتره تا اینکه با هر ننه قمری هم کلام شم فهمیدم اگه یکی یه جایی یه روزی بهم نیاز داشت تو هر شرایطی که هستم دستشو بگیرم(بماند که همونا یه روز میشن دشمن آدم فهمیدم با هرکی باید مثل خودش باشم.. چون هر آدمی لیاقت من و خوبیامو نداره فهمیدم من غرورمو از یر راه نیاوردم که بخوام راحت زیر پا بذارمش فهمیدم نباید از دیگران توقع دوست داشته شدن داشت فهمیدم که باید خودمو دوست داشته باشم.. فهمیدم بعضیا تو چشمات زل میزنن و بهت میخندن...دروغ میگن... و هرچی دروغشون بزرگتره انگار راحت تر باور میکنی زمین گرده...و دنیا کوچیک...فهمیدم اگه یکی دورم بزنه فردا باز به خودم میرسه ........................فهمیدم تنها هستم کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دوست و زنجیر کردن یک روح را.. اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت آرامش خاطر...یاد میگیری که نوازش ها قرار داد نیستند و هدیه ها معنی عهد و پیمان نمیدهند...حتی خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.. باید باغ خودت را پرورش دهی ب جای اینکه منتظر باشی کسی برایت گل بیاورد..یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی و محکم باییستی پای هر خداحافظی و رفتنی... میتوانی بی تفاوت باشی..دریا هرگز از بی بارانی نمیمیرد... یاد میگیری که خیلی می ارزی ته سیگار: میگن اگه یه روزی یه دوست جزو خاطرات خوب زندگیت شد به خاطر وجودش ازش تشکر کن.. مرسی که هستی
ته سیگار:وقتی حقیقت مثل یه سیلی ِ محکم صورتت رو سرخ میکنه... شاید خیلی چیزارو هنوز بخوای بدونی... کلی سوال بی جواب.. ولی به یه جایی میرسی دیگه کات میدی..(واسه هرچی
ته سیگار:نترس . . . ! کافر نمیشوم... چرا که به نمیدانم هایم ایمان دارم
+
تاريخ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 1:17 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
دیگر آسوده باش من مُــــــردم... امشب از تمام بی تفاوتی هایت خنجری ساختم و رگِــــــ احساسم را زدمــــ.....
ته سیگار:یه جور خودکشیه... ته سیگار:خدا خیلی خستم... وقتی خوابیدم بیدارم نکن... ته سیگار:یاور همیشه مومن...تو برو سفر سلامت...غم من نخور که دوری...برای من شده عادت... ته سیگار:خیلی سخته حرف داشته باشی تا خرخره اما نوشتنت نیاد...
+
تاريخ جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 2:1 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
بـَهـار ِ بـی تـو یـَـعـنـی پـایـیـــــز
تـَـقـویـم بـه گــــــــــور ِ پـدَرَش مـیـخـَـنـدَد...
ته سیگار:تو (خواب؟؟؟شدیدا رفته تو مخم.. قشنگه اما واقعیت تلخی داره..این قسمت یکم ایهام داره..اگه فهمیدید پیشتون باشه اگه هم نه نپرسید.فقط خودم فهمیدم..) ته سیگار:خوشحالم که تعطیلات لعنتی تموم شد.. ته سیگار:قالب جدیدو دوس دارم..خواستم یه تنوعی بشه..
+
تاريخ سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 23:11 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
عید باشه...
غروب جمعه باشه...
نم نم بارون بیاد...
تنها هم باشیم...
توقع داری دلمون نگیره؟؟؟؟
ته سیگار:هی میگن اگه دلت گیره بکن...بابا این دل بد میگیره نصیحت رو ول بدین....
+
تاريخ جمعه 11 فروردین1391ساعت 20:1 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
امشب زمستان خواهد رفت و انسانها برای بهار چشمانشان را از شوق و شادی انبوه میکنند..اما فردا اول زمستان است و تمام شکوفه های یخ زده روی شاخه ها میگریند...
بهار تنها یک کابوس است..شروع تمام نفرتهاست...فردا بوی مرگ میدهد...فردا پنجره ای رو به تاریکی باز است.. اما تو ای غریبه! به تمام زیبایی های بهارت لبخند بزن چرا که بهار تو بهار توست نه بهار من... نه بهار سوم شخص مفرد. بخند غریبه .. ! بخند به چیزهایی که خواندی و اندوه به دلت راه نده شاید تو در آینه عشق را ببینی غریبه!!! دوست دارم فردا که یک سال تلخ تمام میشود راس ساعت دلتنگی بین یک عالمه تردید خودم را بغل کنم و زار زار گریه کنم.... هنوز عروس فصلها شکوفه باز نکرده اما نمیدانم چرا انقدر دلم هوای پاییز کرده..شاید با این حرف بهار با من قهر کند و بگوید چرا دامن رنگی و پر از شکوفه ی مرا به رنگ پریدگی او میفروشی و من کم بیاورم.... آدمکها همه در شوق بهارند و بوی ادکلن های سرد و گرمشان شهر را دیوانه میکند وقتی در هم میلولند... شاید عید در منطق آنها یعنی بوسه های شیرین...کفش های نو و لباس تازه در صبح بهار.. باید نفسی تازه کنم ... باید بهار را باور کنم... نمیدانم چرا ؟؟؟ چرا با رفتن تو بهار می آید..؟؟؟!!! چقدر چهارشنبه های دلتنگی زود گذشت... یکم خودمونی با خدا: دیشب که داشتم فکر میکردم تو این پست چیا بهت بگم کلی حرف تو ذهنم بود ولی الان... نمیدونم چی بگم... فقط میتونم تو رو شکر کنم و باز هم ازت بخوام منو ببخشی واسه همه ی بد بودنام..کفر گفتنام...نا شکری کردنام... خدایا واسه همه چیزایی که بهم دادی ندادی میخوای بدی...شکر! تو بنده های خوب زیاد داری ولی من خدای دیگه ای ندارم... منو ببخش واسه اینکه یه وقتایی لج میکنم و اصلنم حالیم نمیشه تو صلاحمو میخوای... امسال واسم سال خوبی نبودد...فوت عمه..بیماری بابابزرگ..و............ ولی تو سال جدید اولین آرزویی که دارم سلامتی بابابزرگه... بقیشم.... نگم دیگه.. دوستت دارم! ته سیگار:نوروز یعنی هیچ فصلی ماندنی نیست حتی اگر بلندترین شبش یلدا باشد...عیدتون مبارک! ته سیگار:همیشه از عید متنفر بودم...خنده های مصنوعی..دید و بازدید...همش واسه رفع تکلیف کردنه..اااه! دلم بارون میخواد...چرا این پست و این ته سیگار اینجوری شد..آخری هیچوقت قشنگ نشده....من از بهار بدم میاد..مخصوصا خردادش..اما....بیخیال این نوشته رو فراموش کنید..
+
تاريخ دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 15:24 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
امشب که پدرم در ادامه ی راه هزار ساله ی اجدادش آتش را روشن کند من هم از فراز شعله هایش خواهم پرید...
مثل آن موقع ها .. آن وقت ها که تا زانویش بیشتر نمیرسیدم و وقتی عزم پریدن میکردم خودش از این سو تا آن سوی شعله ها پروازم میداد... چه امنیت جاودانه ای بود ! از آن وقت ها خیلی گذشته اما هنوز هم امنیت پدر هست.. و وقتی چشمانم را ببندم و آرزویت کنم به آن سوی شعله ها که رسیدم نگاه امنش آغوش باز کرده! میان شعله ها نخواهم افتاد.. چرا که تمام آفرینش چشم به دعای او دارند..
ته سیگار: تو ! دستم را بگیر از آتش بگذریم! آنان که سوختند تنها بودند....
ته سیگار: از ایمیلم بود...خوشمان آمد...
+
تاريخ سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 17:31 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
امسال اسفند ماه خیلی من را به تکاپو نینداخته است
نمیدانم ... شاید چون اینجا زمستان نبود... شاید هم من وقتش را نداشته ام ... شاید هم خودم را زده ام به بی خیالی.... !!!
+
تاريخ جمعه 19 اسفند1390ساعت 12:30 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
شیشه ی نازک احساس مرا چنگ نزن چندشم میشود ازلکه ی انگشت دروغ آنکه میگفت که احساس مرا میفهمد... کو ..کجارفت که احساس مرا خوب فروخت....!
ته سیگار:سلام..بلاخره مشکل حل شد و من برگشتم...نه که همه منتظر منن اطلاع رسانی کردم
+
تاريخ پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 20:20 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
امشب از پشت این پنجره شب دارد میرقصد و زمین دارد باز میماند از چرخش خویش امشب از این پنجره یک نا معلوم نگران من و توست امشب ازپشت پنجره،میتوان دید که شب چگونه تمام تنهاییش را برشانه های دیوار ریخته است امشب قاصدکها گیج ومات درسیاهی پرسه میزنند ومیشود زیرکانه ذهنشان راخواند امشب یـلــــــــــــــــــــ ـدای دلتنگیست حتی قاصدکهای کنارباغچه هم میدانند! ... من کنارپنجره به یادتوایستاده ام وتو بی آنکه خودبدانی به تکرار زمان ازذهن بیتابم میگذری ومن حرفهایت رابه یاد میاورم وتنهائیم را دراین پائیزِوهم آلود قاصدکی لابه لای دفترم میگذاشتم به انتظارتو توییکه نمیدانی،امشب برای من چه یـلـــــــــــــــــــ ـدای دلتنگیست ونمیدانی که بارانِ تنهایی چند لحظه بیشتربرمن خواهد بارید! ... امشب پاییز... حتی پاییزهم ازهرچه تنهایی وغم است میگریزد وتنها من میمانم وقاصدکهایی که لابه لای دفترم باقیافه ای زرد وعبوس کنارنام تو،پرسه میزنند امشب آخرین شب این پاییزوهم آلوداست شایدفردا .... مثل امروز تکراری ازدیروزباشد کسی چه میداند ! من فقط دلم برای خودم برای قاصدکها وبرای دفتری که درهربرگش خاطره ای زندانیست،میسوزد کسی چه میداند شایدهم فردا فردای دیگری باشد .... !!
ته سیگار:میان همهمه ی برگ های خشک پاییز فقط تو ماندی که هنوز از بهار لبریزی.. آخرین شب پاییزت پر از خش خش آرزوهای قشنگ
ته سیگار:پاییز که میرود همان یک ذره دلخوشی من هم ته میکشد...دلم برات تنگ میشه رفیق!
ته سیگار:یه تفکر قدیمی هست که میگه: یلدا فرشته ی آخرین شب پاییزه که با تاریکی و شب میجنگه و اگه یلدا پیروز بشه خورشید طلوع میکنه که ۱ دی روز میترا گفته میشد..اون موقع جشنشون روز میترا بود...شب یلدا بیشتر شب خوف و وحشت بود چون فک میکردن ممکنه یلدا شکست بخوره و دیگه خورشید طلوع نکنه
ته سیگار:این یلدا هم هیچوقت شکست نمیخوره...
+
تاريخ چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 20:10 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
امشب میخواهم برای خودم میهمانی بگیرم. یک جشن تولدتوخالی. یک ضیافت تک نفره. یک میز پر از بیتو بودن. یک شمع فراموشی که از شرم اشکش آب میشود.. یک آیینه که همش زل میزندتوی چشمانم وانگارمیخواهد دادبزند گریه کندوبعد از اینهمه بغض و دلتنگی یک آه زمین خورده ی سرد را چاشنی شام امشبم کند. شاید درهمهمه ی تولدهایم همیشه کسی قبل از من شمعم را فوت میکرد وآرزوهایم رادزدکی ازذهنم میربود اماامشب فقط منم وتکنفره بودن. میخواهم امشب توی گهواره ام بخوابم و باانگشت اشاره تمام ستاره ها رانوازش کنم. دوست دارم مثل آنروزها بچه گانه بخندم و اشک بریزم دوست دارم امشب مثل بچه گی هایم بهانه بگیرم ودلم چیزهای شیرین بخواهد به جز طعم گس آذر.. رویاهای نابالغم چقدر دوست داشتنی بودند 24آذرچندین سال قبل... چقدرتوی آغوش فشارم میدادند چقدر پاهایم بازمین بیگانه بود. چقدر زمین میخوردم تاراه رفتن بدون کمک را بیاموزم چقدر مزه ی آنروزهای من شبیه به خیالهای تک ثانیه ای امروزم بود. چقدر دلم عروسک میخواست چقدرتمام دنیایم توی جیب جا میشد چقدر... امشب خودم هستم بایک عالمه دیروز.. بدون تمام دلخوشیهای مسخره ام. خودخودم هستم..
ته سیگار خاص:فردا تولد یکی از عزیزترین هاست...تولد تولد تولدش مبارک!!!!
ته سیگار:من چند سالم شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(اگه گفتین)
ته سیگار:میتونی توچشمای خیس من نگاه کنی وبگی تولدت مبارک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ته سیگار:اصلا نمیتونم غم ننویسم....
+
تاريخ پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 13:51 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
گفته بودی امسال بزرگ مي شوي، بزرگ شده ام ، ببين!از خط های زخمی و ترك خورده ي دستم، عمر خاك خورده و تعداد سالگردها و گذشته هاي سوخته ام را مي تواني بخواني. اگر همه را از کابوسهاي پريشان و روزهاي تكرارم كم كني، تازه ميبيني تاوان هرثانيه بزرگ شدن فقط ردپایی گنگ است که كافيست تا همه دنياي تو را درگير بغض و حسرت كند! تو خیره درچشمهای بغض کرده ام وکنار یک پنجره مدام ازرفتن سخن می گفتی و مي گفتی كفشهايم را ميسپرم به جاده ها و اگر خسته شدند تمام راهها را پابرهنه مي دوم تا برسم به جايي كه قصه به سر برسد و كلاغ قصه هاي مادربزرگ از خستگي دربيايد... انگار دل خوشی ام اين روزهاي تلخ و درد، خرده خاطرات زخم خورده ایست .شاید حق باتو بود ..انگار در اين بيراهه راهي جز رفتن نيست.دلم به چه دلخوشي كند ؟به آسمان بيرنگي كه هرشب اینهمه انگشت ستاره اش را تیر باران میکند؟ اری بزرگ شدنم هم تاوان دارد انقدر که دیگر در بغل مادرت جا نشوی و پدرت شبها برایت قصه نگوید وکسی برایش مهم نباشد هستی یا نیستی و هررزو به خوت بگویی بزرگ شدم و دوای عوض شدن زندگیت تکرار این جمله باشه جمله ای که شاید تو نصف عمرت بر خلافش عمل کنی اری بزرگ شدن یعنی فراموش کردن همه ی بچه بازی های دوران بچه گیت و دلتنگی برای آن عقبی ها و آن روزهایی که 24 ساعتش را نفهم بودی کله ات بوی قرمه سبزی میداد تمام دلخوشی ها و دنیایت توی جیب جا میشد وشنیدن این جمله چند بار در روز که تو بزرگ شدی. من گواهي هيچ اشك و آهي را نمي خواهم تا بداني كه براي من آذر ماه از طغيان چه خاطره اي تب كرده و اينهمه منتظر باران است، بيا سرمشق هاي خاطره را بنويس تا بداني كه كافيست پاييز من رژگونه هاي آذر را فقط یکبار بار ببوسد تا غافلگير كنم همه را و با خفگي اي كه از عمق آه هايم برمي خیزد چشم ببندم به همه ي گذشته...و تاوان بزرگ تر شدنم را پس بدهم به احترام دل زخم خورده ام... بزرگ شدنم را ببین .. ببین که کلاغ زندگیم چگونه در پاییز سرگردان مانده وقتی خیال میکنی روی نیمکتهای چوبی پارک نشسته ای کنار یک عدد ایکس که اینهمه نیست از رویا که میپری میبینی تمام دوست داشتنی هایت برات دست تکان می دهند با اینکه از رقص دستانشان می فهمی این علامت خداحافظی است تو هم بی خیال و مغرور برایشان دست تکان می دهی که خیال نکنند دلت برایشان تنگ می شود و تا لحظه ی رفتن شان وانمود می کنی اصلا هم برایت مهم نیست این اتفاق و بعد از خداحافظی دستت رو می شود برای همه وقتی زانو می زنی لبانت می لرزد و اشک شرشرسر ریز میشود از ناودان سنگین نگاهت آرام آرام.! درد دارد که میبینی دوست داشتنی ترینت بزرگ شدنت را ندید و زد به چاک بی خداحافظی حتا!
ته سیگار: آقا یا خانوم ایکس: من ادعایی نکردم و یادمم نمیاد جایی گفته باشم نوشته هام مخاطب داره اگه هم داشته باشه به کسی هیچ ارتباطی نداره..
ته سیگار: بنده خدا:ممنونم از قضاوت های چرت و پرتت.حالم گرفته بود دلمونو شاد کردی.دیگه انقد خودتو ضایع نکن جلو ملت! بعدشم یه کلاس برو نظر نوشتنتو تقویت کن جمله بندی در حد اونطرفِ داغون!
ته سیگار:دیگه زیادیتون شد جوابتونو دادم.بد دهنی منو بپذیرید زیاد صبوری کردم.
+
تاريخ دوشنبه 14 آذر1390ساعت 21:39 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
اگـــر مـــ ـے خـواهےمـــرا ببینـے پـلـکـهـایـتـــــ ـ ـ را رو ے هـم بگـذار و چـشـمـانـتـــ ـ ـ را بـبـنـد... مــــن هـمـانـ ـے هـسـتـمــــ ـ ـ کـه هـیـچ وقـتــــــ ـ ـ مـرا نـدیـد ے
ته سیگار:جمله ی نایسی بود..میخوام یه مدت از این نوشته های کوتاه که ازشون خوشم میاد بذارم...!
+
تاريخ پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 19:32 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
خوبم...!!! درست مثل مزرعه ای که محصولش را ملخ ها خورده اند!!! دیگر نگران داس ها نیستم...!!! ......
باران بارید و مرا در جاده های پاییزی دلم بی رهگذر گذاشت.. نمیدانم کدام خیال تلخ با من چنین کرد و مرا در انتظار بهار به پاییز نشاند.. هر قدم روی کفپوش های خیس و خاکی خیابان,خش خش قدمهای رفتنت را در ذهن ِ دلم طنین اندازمیکند.. و قلبم مچاله میشود و مرا در رویایی نمناک از اشک فرو میبرد و یک دلتنگی با طعم پاییز در وجودم رخنه میکند و مرا در آغوش سرد بی مهری هایش میکشد... واقعا چه بی کینه ست رویای بهار و پاییز تمام خاطراتت را بدست پاییز سپردم ..نه به حرمت فراموشی... نه ! بلکه به رویش دوباره در باغ خاطراتی که غرور ِ تنها درخت,باغبان را شکست... دریغا اگر روزی این باغ سمفونی فراموشی را تنها آهنگ رویاییش باشد که مینوازد..
ته سیگار: خیانت میکند و بعد... فریاد میزند که "تنهایم"
ته سیگار:میخواستم دیگه از پاییز نگم..ولی مگه میشه آذرو بدون پاییز نوشت؟؟؟
+
تاريخ سه شنبه 1 آذر1390ساعت 22:51 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
وقتی برای اولین بار دیدم پای یک تصویر نوشته شده بود « بدون شرح » ، بابام گفت : « یعنی تصویر احتیاجی به توضیح نداره . » ولی من هنوز هم فکر می کنم « بدون شرح » یعنی این یکی رو بیخیال شو !
ته سیگار:گاهی ترجیح میدهی به جای استفاده از کلمات حالت را با تصویر نشان دهی اما دریغ از عکسی که حالت را نشان دهد!!!!(پس این یکی رو بیخیال شو)
ته سیگار:به تاریخ پست هام نگاه کردم..شماهم یه نگاه بندازین بد نیس..چه وبلاگ نویس فعالی ام!
ته سیگار:یه سوال ازدوستان عزیزمون! رنگ قالب یا فونت یا جفتشون باهم چشمتونو موقع خوندن یه مطلب اذیت میکنه؟؟؟؟
+
تاريخ دوشنبه 16 آبان1390ساعت 23:7 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
به من می گویند چرا عاشق پاییزی؟؟؟ مگر انها از پاییز من چه می دانند؟ بهار را که همه دوست دارند،من نیز عاشق بهارم... اما بهاری دیگر... بهار خشکیده بهار له شده زیر پاهای سرنوشت بهار غمگین،بهاری که هنوز امیدش را از دست نداده است و در انتظار سپیده دمی نو است در انتظار جوانه زدن بهار خسته ای که امیدوار است مثل من دختری که عاشق پاییز است
ته سیگار: سیگار تموم شد.....!!!!
+
تاريخ پنجشنبه 12 آبان1390ساعت 15:38 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
تا حالا شده که ندونی باید خوشحال باشی یا ناراحت؟
چه حس بدیه!!!!! +واژه ای نیست....!همیشه کم میارمت...
+
تاريخ دوشنبه 2 آبان1390ساعت 1:35 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
آن حس سرد و نمناک پر از نارنجي و زرد پاورچين پاورچين و سبك آمد راس ساعت يازده و پنجاه و نه دقيقه و پنجاه و نه ثانيه ي"سي و يك شهريور ماه به خیابان رفتم و یک عالمه برگ چنار از روی زمین جمع کردم و تمام عاشقانه هایم را همراه برگها در یک قوطی فوت کردم تا بروم پشت بام و وقتی نسیم میاید اولین نفری باشم که دوستت دارم هایش را هدیه میکند به "او"... به کلاغها کاری نداشتم و نپرسیدم چرا قارقارهایشان پر از عصر جمعه میشود وقتی که دلم ناغافل میگیرد و میرود توی یک رویای خیس با كفشهايم روي سنگ فرشهاي خیس خیابان قدم زدم تا تمام برگهاي خوش رنگ,كف ِ پياده رو ها را گاز بزنند و خش خش ِ لهجه اي با طعم سيب هاي ترش آخر تابستان همش در گوشم بگوید پاییز آمد... زیر باران رفتن خوب است..وقتی چتر نداشته باشی و قطرات آب از جلوی موهای لَخت و آشفته ات یکی در میان بچکد روی پلکهایت و اینجوری تازه میفهمی دلتنگی با طعم پاییز یعنی چه.. وقتی آنقدر زیربارشش اشک بریزی که تمام وجودت خیس وشسته شود و چقدر ته دلت هرهر میخندد که وجود گناهکارت پاک شد.. یادم باشد آخر آذرماه حسابی تنهایی هایم را زیر تابش بی وقفه ترانه های مخصوص به خودش برنزه کنم
ته سیگار:عرياني شاخه ها "باران " رقص برگها و پائیز ته سیگار:مداد شمعی هایت را بردار و پشت دیوار پلکهایت طرح رویاهایت را بکش .. حتی اگر مطرح نشد طراح که میشوی!
+
تاريخ پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 23:22 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
تابستان را هم به صلیب کشیدم اما چشمانش همچنان خیره نگاهم میکند. به مردمک ماتم زده ام غفل خورده.میگویم بيخود اينگونه خيره نگاهم نكن.من و ترس هايم در سه سالگي يخ زديم.كرختي چشمانت را بردار.برو يك جاي خوب را نگاه كن.... عظمت هیچ هایم را زیر نور آخرین زردی تابستان ذوب میکنم اما بوی دنیایم به مشام میرسد..دنیایی که همیشه بوی آن یک نفر را میداد..یک نفر که اینهمه نبود.یک نفر که ردپایی گنگ از نیامدنش مانده بود..یک نفر که نبود اما بود... نیامد اما رفت... زیر میله های زندگی قلبم هم به اسارت کشیده شد تا از این پس هرگز جور دیگر نتپد..تا پشت دستش داغ شود.. قلبی که زندانبانش دو دستی دنیای نکبت درونش را چسبیده..دنیایی پر از تاریکی و هیچ مطلق زندانبانی که هرگز دوست نداشت در ِ زندان باز شود تا ناغافل خوشبختی های تاریک و تهی این طرف ِ در را بدزدند وقتی نمیخواست هیچ صدایی به گوش برسد وقتی صدای هق هق کودک درونش هم وسط بالش مچاله شده خفه میشود بدون اینکه خواب ستاره هارا مانند آدم کوکی ها بهم بریزد توی شبهایی که دیر میرود برایم انگار و یاد چشمان پف کرده ام می اندازد که : یلدا این پوچ ترین تابستان عمرت بود... دیگر رمقی برایت نمانده .. شاید حتی به پاییز هم نرسی... 90/6/29 ته سیگار:چون دیر شد تاریخ گذاشتم...عید پاییزم مبارک!!!!!!!!!!!!!! حالا با یه آپ راجع به پاییز هم میام
+
تاريخ جمعه 1 مهر1390ساعت 1:20 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
وابستگی خیلی بده.بدجور وابسته شدم به این کلبه ی مرده .خودمم متوجه نشدم چرا میام اینجا.قبلا می اومدم که فکر نکنم،بعدش می اومدم که فکر کنم.حالا هم اومدم فکر کنم ولی فکرم انقدر مشغوله که نمیتونم.عالمی داره:خود آدم،خودشو سرکار بذاره! یه وقتایی بدجوری میخوره تو ذوقم.دوست دارم کامنتی که میذارین مربوط به مطلبی که میذارم باشه ولی بعضیا.... بعضیا بهم گفتن انقد مغروری از نصیحت بدت میاد!آدمایی بودن که فکرکردن ادم مغرور احساسات نداره. من نه نویسنده ام نه شاعر..خودتون این القاب رو میدین بعد از چند روز خودتون با حمله پس میگیرید...من نه نویسنده ام که قوانینی بلد باشم نه شاعر که وزنی داشته باشن..من فقط راجع به چیزهایی که بخوام مینویسم که سبک شم هر کسی از نوشته هام خوشش نمیاد یا اذیت میشه مجبور نیست بخونه..من کسی و دعوت نمیکنم یقینا همه بلاگاتون خونده میشه چون به خوندنشون عادت دارم ترک عادتم موجب مرض است! فقط گاهی اوقات دستم به کامنت گذاشتن نمیره..حرف نزدن بهتره تا نخونی و چیزی بگی دلبستگی من به راز پاییز فراتر از تصور ذهن آدمیست. اینجا خونه باغ پاییزی ِ من است. خوشحالم که هنوز پابرجاست
+
تاريخ چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 23:43 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
سلام خوبین؟ من؟ بیخیال..ما حالمون خوبه ولی تو باور نکن... صبح کله ی سحر میرم تهران بعدش اصفهان دوباره تهران بعد شهر خودم.. گیریم من یه هفته نتونستم بیام خب چی میشه؟ دنیای مجازی مختل میشه؟ اصلا هیچوقت نیامم اتفاقی نمیفته.. هرچیزی یه روزی به پایان میرسه شاید این پایان نوشته هام باشه شایدم پایان فریادهای خاموشی من اینجاس واسه این پست هم مث بقیه پستا کسی رو دعوت نکردم..هرکی بخواد خودش میاد... از خرداد تاحالا به زورِ خودم وبو بیخیال نشدم..دوس نداشتم برم ولی الان احساس میکنم دیگه دل و دماغشو ندارم...یه چیزایی هست که هرچی میخوام از اینجا بیرونش بندازم نمیشه..(منظورم شخص خاصی نیس) میام یه سری مزخرف مینویسم و بقیه میخونن یا خوششون میاد یا خوششون نمیاد یکی میخونه و دوتا بد و بیراه نثارمون میکنه "دمش گرم یکی نمیخونه میگه قشنگ بود بیا ب من سر بزن یکی میخونه و درک نمیکنه ته حرف چیه فقط واسه خودش حرف میزنه و بیشتر اذیت میکنه یکی میخونه و درک میکنه اما هیچی نمیگه(باز این بهتره) یکی..... سکوت منم دیگه داره به وبلاگم سرایت میکنه.. به هرحال ممنون از همه ی این افرادی که تو این یکسال و سه ماه اومدن و رفتن.. شخص خاصی رو نمی تونم نام ببرم ولی از همتون ممنونم بعضیام بیخبر رفتن وبو پاک کردن یا دیگه آپ نکردن عیب نداره ما خرده نمیگیریم... من بیخبر رفتنو دوس ندارم واسه همینه که گفتم دارم میرم از اینجا حتی اگه یه نفرم وبم میومد بهش میگفتم و میرفتم وبو پاک نمیکم چون ازش کلی خاطره دارم.. اصلا شاید یه روزی برگشتم... ببخشید اگه یه وقت حرفی زدم که ناراحت شدین.. برگای پاییزی تو راهن ... تو پاییز وقتی زیر پاهات لهشون میکنی یادت باشه که همونا یه روزی بهت نفس میدادن.اونا یه بار از درخت افتادن و شکست خوردن ما دیگه زیر پا لهشون نکنیم و دوباره شکستشون ندیم... هیچکی مث من از اومدن پاییز دلش یه جوری نمیشه... پاییز فصل معجزست(ایمان دارم) حس یک نفره بودن حس خوبیه ..سلام خلوت های غم انگیز... سلام نیمکتهای چوبی.... سلام دلتنگی ها.... سلام اول خط ! بچه ها مواظب خودتون و رویاهاتون باشین...!!!! +خوش بگذره..مواظب خودت باش یلدایی!!!
+
تاريخ یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 1:3 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
روزها آنقدر کند رو به تاریکی می روند که دیگر یادم می رود فردایی در پیش است ! شاید اینجا آخر دنیا باشد و سکوتــــــــــــــــــــ ـ ـی که شکسته نشده است ! مرگ لحظه لحظه پوز خند می زند به دستهایی که به نفسهای بریده ی زندگی چنگ زده اند کیست آنکه خنجرش را آرام آرام به نفسهایم می کشد؟ اکنون مرگ من فرا رسیده است آری شاید ! چه
کسی می داند که مرگ می دانستی؟ که جسم قهقهه های زجر آور زندگی قطره های خون چشمهایم را ندید چشمهایی که روزی مردمک درشتش زندگی را محو خود کرده بود آرام نفس بکش آن مردمکها به خواب ابدی رفته اند ! ته سیگار:آسوده باش..زندگی میگذرد..حتی با چشم های بسته ی من !!!! ته سیگار:من از ترس کابوس های شبانه ام شب هایم را حذف کرده ام !
+
تاريخ جمعه 11 شهریور1390ساعت 22:41 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
خواستم شعری برایت بگویم اما مثل بغضی بودم که نمیتوانست وا شود شایدهم این بهانه ای باشد مثل همه ی نتوانستن های دیگر اما با همه ی نتوانستن ها حرف هایی زدم در حد بضاعت ببین...! این من کجا...وآن شعر کجا؟!!
*به دیدارت میایم شبی مهتابی باپیراهنی ازجنس خورشید آویزهای آبی آرزویم را به سقف اتاقت می آویزم ونگاهم را به پرده های توری سپید میدوزم باد با قدمهای من آرام می وزد تکیه میکنم به سایه ات شمیم عطر خنده برلبت مینشیند پرده های توری با ناز میرقصند شب لحظه لحظه می گذرد وگیسوان من هنوز حلقه حلقه تاب می خورند باد آرام مینوازد این آهنگ شبانه را من وتو مینگریم به رقص دل انگیزِ پرده های توری سپید وهمصدا می خوانیم آواز دختر پاییز را و تازه میفهمم از این پنجره که پاییز درونش تمام است باران به روی تنهاییم میبارد
ته سیگار: من هم میتوانم دراین تابستان اسم تورابرشیشه ی بخارگرفته ی پنجره ی اتاقم بنویسم؟
ته سیگار:داره میباره بارونو تو نیستی..شده این خونه زندونو تو نیستی.چقد حس بدیه حس تنهایی.دارم میشکنم آسونو تو نیستی.....(واقعا داره بارون میباره)
ته سیگاربی ربط اما مخصوص:فردا (۳شهریور)تولد بابامه..هرچند هیچوقت اینجا نمیاد ولی تولدت مبارک بابایی..ایشالا 100000سال زنده باشی...
+
تاريخ پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 1:13 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
اگر دوباره متولد می شدم .. باز هم در پاییز به دنیا می آمدم ... باز هم چمدانم را در پاییز از عشق پر می کردم ... با پاییز آمده ام و با پاییز خواهم رفت ... بهترین خاطراتم ... همه نارنجی اند و خش خش ِ برگ های مست ِ پاییز آوای ِ قشنگ ِ آرزوهای من ... راه افتاده ام ... خیس ِ خیس .. عشق لیز می خورد از تنم ... یاد ِ روزهایی که بر تنت لنگر می انداختم و عاشقانه بادبان ها را بالا می کشیدی ... طوفانی می شدیم ... موج می زدیم ... پشت ِ سر ِ هم ... موج می زدیم ... کشتی ِ خاطره هامان ... پهلو گرفته ... هر چند وقتی .. بادی می وزد و موجی می آید زیر ِ این کشتی و تنها تکان ِ ساده ای می خورد .... امروز .. من و تنهایی و خاطره ها ... همه از تو سرازیر شده ایم ... دوباره پا بده . بگذار .. برگها زیر ِ پایمان ... عاشقانه ناله کنند ... چه بر سر ِ من آمده امروز !!؟؟ امروز که نه تو هستی .. نه پاییز ... نه برگ های دلباخته ی خزان ..... ته مانده ی شیرینی ِ لبهایت .. شوری ِ بی وصف ِ اشک هایت که می گفتی : نبوس ؛ نمک گیر می شوی ؛؛ نبوس .... ... بوسیدم و .... نفس در نفس ... گم شدم .. ...... دستم به تو که نمی رسد ... ولی پاییز ... پاییــــــــــــــــــــــــــــــز ... کجایی ؟؟؟
ته سیگار:نمیدونم کی نوشته..قشنگ بود گذوشتمش!!
ته سیگار:منتظر پاییزم.ایمان دارم ک معجزه میکند
ته سیگار: شايد بگي هنوز نيومده دوباره شروع كردم.!ولي دلم بارون مي خواد پاييزم..چند روز پیش که بارون میزد بوی خاک بارون زده ی خیابونا صفایی داشت..
+
تاريخ یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 11:14 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
کـاش مـی تـوانـسـتـم بـادسـتـانـی کـه مـحـکـوم بـه نـوشـتـنـنـد تـنـهـائـیـم........دلـتـنـگـیـم و سـکـوت سـرد فـاصـلـه را بـرایـت نـقـاشـی کـنـم کـاش مـی دانـسـتـی عـشـق چـه رنـگـی دارد تـامـی تـوانـسـتـم ازدلـتـنـگـی هـایم بـاهـمـان رنـگ بـرایـت بـوم بـسـازم کـاش مـی تـوانـسـتـی شـب هـنـگـام بـا بـالـهـای شـیـشـه ای خـیـالـت تـارویـاهـای شـکـسـتـنـی ام پـرواز کـنـی دسـتـانـم را بـگـیـری وتـا تـه زمـان بـامـن سـخـن گـویـی کـاش مـیـدانـسـتـی هـرشـب درتـکـرار لـحـظـه هـا خـسـتـه از سـکـوتـی بـی انـتـهـا بـا مـاه، بـا سـتـاره ازتـومـیـگـویـم کـاش مـیـدانـسـتی در نـبـودن هـایـت بـه جـای تـو،بـرای شـب بـوها قـاصـدکـهـا و یـاس هـای دلـتـنـگ حـیـاط شـعـر مـیـخـوانـم
+
تاريخ سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 19:31 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
بر صندلی موریانه زده ی زندگی نشست و تنهاییش را مو به مو از بر کرد در دل فقط سکوت را فریاد زد و زیر لب تنهایی را زمزمه کرد تا خود مرگ سالگی این دَوَران که خیالهایی گریزان بودند ادامه داشت ساعت 8خندید ساعت8گریست و هر روز روی تقویم عمر خط میکشید جنازه ای سرد و کبود کف خلوت اتاق سیاه افتاد سالهاست که صندلی موریانه زده شکست و او نیز شکسته تر از پیش شد اما ... نه کسی دلش برایش تنگ شد نه حداقل جنازه اش را به آغوش خاک سیاه سپرد
ته سیگار:شاید خاک هم اورا پس بزند"" نتونستم آخرشو اینطوری تموم کنم...
+
تاريخ چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 17:58 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
به جاده نگاه میکنم
+
تاريخ چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 22:18 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
بـــعــد از ایـــــن اگـــ ـر دری بـاز شـود آرزویـــم آمـدن تـوسـت امــا اگــر مــــــــــ ـی شـــد بــھ کــودکـــــ ـی بــرگــــشــــــت تــو ھـــم مــــــــ ـی آمـــدی آن روز کــھ رفــتــــــ ـی ، پــشـــت ســرت بـــــــــــ ـاران بــاریــــد بـــــــــــ ـاران بــاریــــد تــنــــــــ ـم بـوی تـو را مـــــــــــ ـی داد خــــاکـــــــــــــــ ـ بــوی مــرا و مــن دویـــــدم ... تـو آھــســـتــــــ ـھ مـــــی رفـتـی نـرســـیــده ھــمـھ چــیــز شــبــیــھ تــو شـــــــــــــ ـد حتــا خـــــــــــــــــ ـودم بــھ ھر حــال پـیـدایــت مــــــی کـــنــم
+
تاريخ چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 12:49 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
امشب شب آرزوهاست اما من... از هجوم تلخ حوادث رویاهایم را به دست هرز باد سپرده ام.وجودی را که منعکس کننده ی سپیده دمان بود در صبحی خیره کننده فرو نشادند و شب را در بی پناهی خود غرق نمودندوستارگان را در قفس چشمان بی نورشان زندانی کردند. دستان لرزانم را بر دریچه ی قلبم گذاشتم و طپش های ضعیفش را از لا به لای بی پناهی ها میشنوم.انتظاری بیهوده بر فضایی بی رنگ سایه افکنده و طپش ضعیف زندگی را به پستیها پیوند زده. درخت..آب..علف با هیچ در آمیخته و احساس در بند اسارت با تفکر هایی زرد زندانی گشته.درختان در سوگ برگهای زردشان باد را میطلبند و پرستوها در فضای تلخ آشیانه شان عصیان را میبویند و چشمها این منتظران همیشگی دسیسه هارا مینگرند. افسوس نیلوفر آبی برگهای درشت و پهنش را جمع نموده و شب این جاودانه ی آسیب ناپذیر به تنهایی در بستر نا ملایمات خفته. اکنون ستارگان چون فاتحان تهی از واقعیت چشمهارا با سوسوی شور انگیزشان میفریبند و خود در پشت سالها آمدن و رفتن نابود گشته اند وشهاب ها این واقعیات شتابان چون خیالاتی سبز نگاه هارا در حسرت دیدنشان به سیاهی میکشانند. افسوس باید چشمانت را بر بهار مصلوب شده ی پنجره بگشایی و احساست را ازخزان مدفون شده در زیر پوست درختان فرو پوشی. برگ زردی فرو غلتید..دستی در را گشود........ دختر شبای پاییز..آروم باش داره تموم میشه... نگات به بسته های خالی قرص میخ شده...نگات پراز ترس و اضطراب... دلت پر درد...لیوان آب رو تو یه نفس تا آخر سرمیکشی...چشمات رو می بندی . قطره های درشت اشک مثل سرب داغ از گوشه های چشمات میان و گونه هات و نوازش می کنن...دنیا دور سرت میچرخه..می خوای خودت باشی...میای و واسه همه ی کسایی که دوسشون داری اما نخواستنت آخرین حرفات و می نویسی...می نویسی احساس داری...می نویسی عاشق بودی...می نویسی...می نویسی دختر بودی...می نویسی که از پیششون داری میری... با گریه می نویسی که: این من بودم که به اشباه عاشق شدم و به اشتباه فک کردم عاشقم شدن!!! منم مثل شما زمانی فقط فکر میکردم که همه چیزو میدونم.فقط فکر میکردم که عالم دهرم اما اشتباه میکردم زندگی درسی بهم داد که هیچوقت فراموش نکنم: تنهایی تنهایی تنهایی تنها درسی که زندگی به من داد حالا خودم یاد گرفتم: تنهایی........... نفرت تنهایی........... حسادت تنهایی.......... کینه تنهایی........... حسرت تنهایی........... تا ابد........................... از دور مثه پروانه بود.... آروم گرفتمش...خيلي قشنگ بود.... اما نمي دونستم پروانه ها هم نيش سمي دارن..! حتی سمی تر از زهرمار تنها دلیل زندگیم این بود که دلیل زندگی کسی باشم.اونی که دوسش دارم از ته دل. اما واقعیت اینه که من دارم اشتباه میکنم و هیچکس دلیل زندگیش من نیستم!!!! پس دلیلی برای زندگی ندارم! همیشه دوست داشتم بهترین اتفاقات زندگیم وتموم شدنم تو پاییز باشه..مث تقدیر پاییزی خودم ما آدمها دروغ میگیم انتظار داریم دروغ نشنویم . هر کاری میکنیم و برای خودمون محدودیت قائل نیستیم اما انتظار داریم دیگران به خاطر ما خودشونو محدود کنن.من خودمو به خاطر دیگران محدود میکنم اما انتظاری ندارم که دیگران به خاطر من اینکارو بکنن .تا زمانی که درک اینو ندارن که کاری بکنن بدون انتظار داشتن از طرف مقابل,این کارشون جز توهین معنای دیگری نمیده. شما راهتون به خوشی و تفریحاتتونه و من راهم به غم و اندوه و تنهایی و خستگی.نمیدانم اما میدانم که شما برای خودتان درست راه میروید و من برای خودم هم درست راه میروم هم راه درست را! هر کسی راهی داره برای زندگی و من راه خودم را انتخاب کرده ام.شما راه خود را واقعیات دروغین زندگی میبینید و من راه خودم را فراتر از واقعیت و این همان است که خداوند آفریده به نام اختیار.اجبار در انتخاب اختیاری از دو راهی که به اجبار تعیین شده. و زندگی همان است که هست!!!!!!!!!!!!!!! همان که نباید باشد... شما راه خود را بروید و بگذارید بنده در راه خود بمیرم چه اشکالی دارد اگر من در راه خود در تنهایی بمیرم و شما در خوشیهایتان غرق و در خوشحالی به خوشی های بیهوده ی زندگی بمیرید در آخر چیزی که به مدرک و عیان است آن است که هر کسی زیر خروارها گل مدفون و به یاد میاورم جمله ای که: آدمی در ابتدا مایعی لزج و بی ارزش و در انتها لاشه ای بد بو و متعفن ... در آخر هر کسی چه خوب و چه بد زیر خاک مدفون و هرچند خوش زیسته باشد در نهایت عده ای برایش غمگین خواهند شد. و در راه من هیچکس حتی سر خاکم هم نخواهد آمد هیچکس اندوه مرگ مرا به دوش نخواهد کشید و هر چند که اشک هیچ کسی را روی خاکم سنگ قبرم نمیخواهم...(روی سنگ قبرم بنویسید تنهاترین تنها منم) و میدانم روزی در تنهایی و غربت خواهم مرد و لاشه من لابه لای کفن سفید رنگ تنها صدای گور کنی که آرامگاهم را آماده میسازد که جز لقمه ای نان برای فرزندانش! و تنها دعای گور کن غریبه ای که بعد از مدفون کردن من بدرقه ی راهم خواهد کرد چیز دیگری نیست و گور کن با خوشحالی از لقمه نانی بر سفره ی فقیرانه اش دعایی خوانده و بیلش بر دوش خواهد رفت و جسم من تنها زیر خروارها خاک خواهد پوسید و آرام آرام به فراموشی سپرده خواهد شد...همانگونه که در بودنش فراموش شد تنها کسی که فراموشم خواهد کرد کره ی خاکی است که سالها همانند کرمی به فرار از سیلاب زیر زمینی به سطح امده بودم تا زنده بمانم و اکنون سیراب از زیستن باز به زیر خاک باز میگردم و سیلاب اینبار تنها رفیقم که از به آغوش کشیدن جسم متعفنم آبایی ندارد........ و جسم بی ارزشم را تقدیم به خاک میکنم تا شاید موجودات خاکی به نعمت جسم گندیده ام دلی از عذا در اورند و شاید بتوانم ذره ای از خاک شده و زمین را درک کنم درکی که در مغز کوچک و بیهوده ام جایی ندارد... ای مرگ، تو پرتو درخشانی اما تاریکت می پندارند زندگی متاسف از اینکه نتونست بیشتر مرا آزار دهد! حرمت نجس بسته شد... ته سیگار: بزرگان نوشتند: در زندگی هیچ پایانی نیست...! کجایند که ببینند عمریست به پایان رسیده ام...! در حسرت راه بی پایانشان
+
تاريخ پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 14:28 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
مدتهاست که حاشیه های اتاق همان کنار ریشه های قالی همان جا که نقش ترنج کم کم رنگ میبازد فراموشخانه روزها و شبهای من است . از همان افق محو ترنج به گذر روزها مینگرم روزهایی که فراموش شده ام . شب ها و حتی روزها مبهوت هستم این بار هم مینویسم برای دلم دلی که تنهایی را بهترین یار خود میداند . من و ترنج های قالی هر دو فراموش شده ایم . یکی کمتر و یکی بیشتر ولی فراموش شدم ... ته سیگار:امروز وبلاگم یک ساله شد..الان که دقت میکنم میبینم چه زود گذشت این یه سال
+
تاريخ جمعه 13 خرداد1390ساعت 17:7 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
دیگه حتی فریاد زدن هم اثری نداره..هرچی بیشتر فریاد بزنی صدات کمتر به گوش دیگران میرسه و تو سکوت تلخشون گم میشه.پس سکوت اختیلر کن.شاید... وقتی کسی تو رو نمیفهمه یعنی نمیفهمه.باید با تنهایی خودت بسلزی. تنهایی .... تنها نصیبم از زندگی تنها سهم من از دنیای به این بزرگی تنهایی رو میشه از تمام وجودم حس کرد.اما صد افسوس که چشمی برای دیدن وجود نداره از زندگی کردن متنفرم اما ((محکومم به زندگی)) وجودم برای خودم نیست و از اینکه مجبورم تا این حد از خودم برای دیگران مایه بذارم احساس انزجار میکنم مدتهاست که دیگه واسه خودم زندگی نمیکنم. کاش میشد نگاه آدمارو تغییر داد کاش میشد به ذهن آدمها نفوذ کرد و فهمید لحظه ای که در سکوت بهشون نگاه میکنی تو مغزشون چی میگذره؟کاش میشد اون نگاه های چپ چپ رو از بین برد.. کاش به دنیا نمیومدم یا تو یه دنیای بهتر بودم این دنیایی که ما به اصطلاح داریم توش زندگی میکنیم هر روز بیشتر و بیشتر پیشرفتشو به رخت میکشه اما آدمها کمتر باهم در تماسن یا اگرم باشن یا واسه منافع خودشونه یا... نمیدونم به هر حال واسه وجود خودت نیست دیگه حتی وقتی واسه گفتن یه دوستت دارم هم ندارن یا اگرم تو بی منت و با تمام وجود دوسشون داشته باشی هزار و یک جور دلیل و منطق میخوان ((اونوقته که ویرونه تر از همیشه میشی و به احساست و سادگیت میخندی اما بازم....))
ته سیگار: در سکوتی که به اندازه ی یک تنهاییست ***** هیچکس قدرت اندوه مرا حدس نزد
+
تاريخ دوشنبه 9 خرداد1390ساعت 14:13 نويسنده یلدا(دختری ازجنس پاییز)
|
|
|